گلوگاه سیتی

صفحه خانگی پارسی یار درباره

امروز خوانی دیگر بود

این نوشته تقدیم می‌گردد به خانواده اعرابی و همه‌ی آسیب‌دیدگان و ملت شریف و آزاده‌ام


امروز خوانی دیگر بود، این‌بار سهراب نه به‌دست رستم بلکه به‌دست دیو سیاه غرق در خون خویش گشت. و دیو خون‌آشام باور نداشت که هنوز رستم زنده است؛ و باور نداشت جاری شدن باور آزادی را...
ازین نام‌داران و گردن‌کشان – کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افکنده خوار – تو را خواست کردن همی خواستار
آری امروز خوانی دیگر بود... سهراب در سکوت و سکون اما رستم‌ها روان، جاری، آرام. روان می‌آیند، جاری می‌شوند، آرام می‌گریند... اما چه زود این رود آزاد، خروشان خواهد شد؛ این رودِ روانِ جاریِ آرام... می‌شوید، در خود حل می‌کند، به دور دست‌ها خواهد برد هر آنچه رنگ سیاهی دارد و بوی پلیدی دهد...
و فردا خوانی دیگر است...


موطن تو اکنون این خاک زمینی نیست، اکنون تو در قلب تمام آزادی خواهان لانه داری و آنجا زنده و جاودانه خواهی زیست. و چه سرنوشت زیبایی...
یک چشم منتظرْ آمدنت را؛ یک چشم گریانِ رفتنت ز پیش ما
یک دست به زنجیر بسته بودنش را؛ یک دست به دست تو بسته‌ایم ما
یک پا، شکسته بینی را؛ یک پای در راه تو داده‌ایم ما
یک سر و جان و روح را؛ فدای این خاکِ پاک کرده‌‌ایم ما